تبلیغات
رایحه قم - روشن تر از ستاره
روشن تر از ستاره
صداى مادربزرگ از زیر زمین بلند بود. سمیرا بدون توجه به حرف هاى مادر بزرگ جلوى آینه ایستاده بود و خودش را وراندازمى كرد. مادربزرگ از پله هاى زیر زمین بالا آمد: خوش به حالت ننه پس تو هم رفتنى شدى، قربون قد و بالات برم دخترم. الهى خیرببینى رفتى یه دعایى هم به من پیر زن كن.سمیرا روسرى اش را كمى بالاتر كشید، چادر سفید و گلدار را ازدست مادر بزرگ گرفت، تا كرد و در كیف گذاشت: ننه جون هنوزمعلوم نیست كه حتما تو قم توقف كنیم. اگه طبق برنامه پیش بریم و تو راه معطل نشیم، امكان دارد آنجا هم یه نصفه روز بمونیم.

اونم شاید. خانممون این طور كه مى گفت وقت نمى شه ولى از شهرش حتما رد مى شویم.

مادر بزرگ سكوت كرد سرش را پایین انداخت، لب هایش را حركت داد، چروك هاى صورتش بیشتر مشخص شد: ولى من همیشه آرزوم بوده كه حتما یه بار كه شده اون خانومو زیارت كنم. یادمه بچه كه بودم همیشه مادرم مى گفت: قم زمینش مقدسه. اون بیچاره هم همیشه آرزومى كرد این سفرو بره ولى حسرت تو دلش موند و مرگش رسید. مى ترسم من آرزو به دل بمیرم. یادمه مى گفت: هر كسى دل شكسته به زیارتش بره خانوم جون نا امید برش نمى گردونه. اون خانوم مهمان نوازه،خوش به حال اونهایى كه همیشه مهمونش هستند.قطره اشكى كه در كاسه چشمش حلقه زده بود آرام از گونه اش برروى دامنش چكید. آرام زمزمه كرد: اون خانوم اونقدر بزرگواره كه هیچ كدوم از زوارا شو تنها نمى زاره. مادر بزرگ سرش را با تاسف پایین انداخت: یه عمره حسرت رفتن و زیارت اون خانوم تو دلم بوده ولى قسمت نشده. چى بگم ننه، دلم خونه از وقتى كه به دنیا اومدم تا حالا بچه بزرگ كردن و ترو خشك كردن و....

مادر بزرگ تكانى به خودش داد، نفس عمیقى كشید و گفت: اى دنیا!

سمیرا از پله ها پایین آمد و به طرف حوض كوچك وسط حیاط راه افتاد: ننه جون تو رو به خدا ول كن این حرفا بسه دیگه. یه عمره این جورى زندگى كردى خسته نشدى. گوشم از این حرفا پرشده.مادر بزرگ دست روى كمرش گذاشت و با آخ و واخ از جا بلند شد: نه والا تو یكى انگار آدم شدنى نیستى. استغفرالله مى گم؟ منو باش كه دارم با كى درد دل مى كنم. آخه دختر جون، سمیراى من، عزیزمن، تو چى مى دونى زیارت چیه؟ اونم زیارت خانوم فاطمه معصومه(س).

سمیرا سرش را پایین انداخت. خم شد و با دستمال خیسى خاكهاى كفشهایش را پاك كرد. این حرفا به قول خودش شعارهاى الكى بود. نگاهى به مادر بزرگ كرد. مادر بزرگ از پشت عینك ته استكانى وذره بینى اش به او خیره شده بود: خوب ننه جون تو بگو چكار كنم؟

برم تو كوچه و خیابون شعار بدم؟ چرا نمى خواى بفهمى زمان ما بازمان شما خیلى فرق كرده. حالا خودت بگو از زمان جوانى شما چقدرزمان پیشرفت كرده شما شصت، هفتاد سال پیش جوان بودید زمانه هم چیزى از تكنولوژى و پیشرفت نمى دونست اما حالا چى توقع دارى طرزفكر من با طرز فكر شما كه قدیمى هستى یكى باشه؟ چینهاى پیشانى مادر بزرگ در هم گره خورد چشم غره اى به سمیرارفت: بله دیگه خانوم بهش برخورد اصلا بگو ببینم زمانه كه جدیدشده حرفاى خدا و پیغمبر تغییر كرده؟! تا حرف قیام و قیامت بشه تا حرف خدا و پیغمبر پیش بیاد حرفاى ما مى شه قدیمى خدا خودش رحم كنه حالا پاشو با تو حرف زدن فایده نداره كسى كه نمى دونه نماز چیه، این حرفها حالیش نمى شه كسى كه خدا و پیامبرش رانمى شناسه نه نمى دونم مى ترسم با این حرفهات منو از غصه دق مرگ كنى. اون دخترى كه من بزرگ كردم اگه این جورى بود تا حالا صد تاكفن عوض مى كردم. اون دختر فرشته بود. از بچگى تو مسجدها یاهیاتهاى عزادارى، بعضى موقع ها اصلا یادم مى ره كه تو بچه اون دخترى از اون مادر و پدر. خدا رحمتشون كنه قسمت اون ها هم آن جورى بود كه با یه تصادف كوچك دو تا شون هم برن.

مادر بزرگ عینكش را از چشمش برداشت و با گوشه روسرى اش اشكش راپاك كرد. سمیرا غرولند كنان دستمال را گوشه اى انداخت و ساك را برداشت. مادر بزرگ از جا بلند شد: وایسا از زیر قرآن ردت كنم.از پله ها بالا رفت. سمیرا نفس را از گلو بیرون داد و نگاهى به ساعت مچى اش انداخت: زود باش ننه، دیرم شد، الان بچه ها مى رن جامى مونم، زود باش.مادر بزرگ از پله ها پایین آمد و نزدیك سمیرا رفت. نگاهش به در پاهاى برهنه سمیرا خیره ماند: آخه كسى نیست كه به این دختربگه لا اله الا الله حداقل به احترام خانوم فاطمه معصومه شرم كن.

سمیرا بدون توجه به حرفهاى مادربزرگ ساك را برداشت و از زیرقرآن رد شد و راه افتاد....

صحن شلوغ بود. سمیرا نگاهش را در اطراف چرخاند. چه مدت بودكه آن جا نشسته بود، نمى دانست یك ساعت، دو ساعت.... نگاهى به ساعت روى دیوار انداخت لامپ كوچكى در وسط ساعت خاموش و روشن مى شد. عقربه ساعت هشت و نیم را نشان مى داد. كم كم داشت نگران مى شد. سرش را به دیوار تكیه داد. كنارش زنى نشسته بود. كودكى مریض در آغوش داشت. كودك تب داشت و در حالت اغما به سر مى برد.غصه در چهره زن نمایان بود. از حال و هواى كودك مشخص بود كه ازنعمت بینایى محروم است. زن كودك را در آغوش مى فشرد اشك چون سیلاب از چشمانش جارى بود. گاه به گاه، به زیارتنامه چشم مى دوخت و چیزهایى زیر لب زمزمه مى كرد و دوباره به ضریح خیره مى شد. سمیرا با دیدن كودك و اشك و التماس هاى زن دلش گرفت.

خواست از جا بلند شود. دوباره نگاهى به زن كرد. زن بدون اعتنابه اطراف اشك مى ریخت والتماس مى كرد: یا فاطمه معصومه، خانم جون تو رو به اون برادر غریبت. تو را به حق اون مادر مظلوم و پهلوشكسته ات قسمت مى دم كه درد دخترمو دوا كنى، چشم هاى دخترم را بهش برگردون. من دیگه روى برگشتن به خونه ندارم. التماس مى كنم حاجتمو بدى.صداى هق هق گریه اش بلندتر شد و شانه هایش به لرزه افتاد وحرف هایش میان هق هق گریه گم شد. سمیرا دستى به صورتش كشید و ازجا بلند شد. دل نگرانى اش بیشتر شده بود. به طرف كفشدارى رفت;ولى شماره ها همه دست خانوم معلم بود. خودش رو كنارى كشید و به عده اى كه در حال كفش دادن یا گرفتن بودند خیره شد. گیج شده بود. پابرهنه به حیاط رفت. حیاط را فرش كرده، با پارچه اى كلفت به دو قسمت تقسیم كرده بودند. صداى موذن مردم را به نماز فرامى خواند. حیاط شلوغتر شده بود. نگاهش را در اطراف چرخاند. همه غریب بودند. كسى را نمى شناخت. دوباره وارد حرم شد و اطراف رااز دید گذراند. زنها براى قامت بستن بلند شده بودند. عده اى چادرهاى رنگى و عده اى مشكى بر سر داشتند; ولى همه یكدل، همراه و هماهنگ به ركوع و سجود مى رفتند و زیر لب چیزهایى زمزمه مى كردند. سمیرا گوشه اى براى خودش خلوت كرده بود. از وقتى واردحرم شده بود، با دیدن آن زن در حالتى عجیب فرو رفته بود.

نماز تازه تمام شده بود كه لامپها خاموش شدند. سمیرا نگاهش رابه ضریح دوخت. فضا تاریك بود و ضریح درخشنده تر از همیشه. چندى نگذشته بود كه هوا روشن شد. با آمدن برق صداى صلوات بلند شد.لحظه اى از آمدن برق نمى گذشت كه صداى فریاد و صلوات و گریه بلندشد. زنها همه به گوشه اى هجوم برده بودند. سمیرا كنجكاو شد ازهر كسى چیزى مى شنید. از كسى شنید كه خانوم فاطمه معصومه(س)دخترى را شفا داده. از جا برخاست و به سوى جمعیت رفت.

چیزى كه مى دید باور نمى كرد. با بهت و حیرت به صحنه خیره شد.همان دخترك نابینا كه چند لحظه پیش در آغوش مادرش از تب مى سوخت، شفا یافته بود. اشك در چشم سمیرا حلقه زد و برگونه اش چكید. از میان جمعیت بیرون رفت. دستش را روى صورتش گذاشت و به طرف ضریح رفت. حالا ضریح كمى خلوت شده بود. صداى هق هق گریه اش بلند شد. احساس شرمندگى سراپاى وجودش را فرا گرفته بود. حالامى فهمید چه فكر غلطى داشته. حالا مى فهمید منظور مادربزرگ از آن حرفها چه بود. حالا مى فهمید كه زیارت یعنى چه. اشك مى ریخت و ازخدا طلب بخشش مى كرد. در حالت زیارت بود كه صداى خانمى كه نامش را مى خواند او را به خود آورد. برگشت، خانم معلم بود كه نگرانم پشت سرش ایستاده بود: سمیرا، دختر كجا بودى؟ نمى دونى از كى دنبالت مى گردیم آخر دختر تو نمى گى نگرانت مى شن؟

سمیرا لبخندى زد و گفت: شما كجا بودید؟

دنبالتون گشتم پیداتون نكردم. گره از ابروهاى خانم معلم بازشد: خوب حالا بیا كه بچه ها بیرون منتظرند.