تبلیغات
رایحه قم - شفاى امید و عشق
شفاى امید و عشق
مدتها بود كه او با ویلچر فاصله خانه تا حرم را پشت سر مى گذاشت تا شاید دستى پنهان بتواند دردش را درمان كند. با امیدمى رفت ولى نا امید بر مى گشت. تمام هستى خود را صرف درمان كرده بود و خانواده اش در تنگدستى به سر مى بردند. پیرمرد خلقش تنگ شده و اعصابش به هم خورده بود. از نگاه چهار فرزندش، كه همواره او را تا عمق درد و اندوهش; همراهى مى كردند. شرمسار بود. شبها تا نیمه در میان درد و ناله غوطه مى خورد. سه سال و اندى بود كه درد تمام وجودش را فرا گرفته بود. براى درمان بیمارستانهاى مشهد و تهران را بى هیچ نتیجه اى پشت سرنهاده بود. خودش هم مى دانست كه باید به تدریج بمیرد. ولى امیدبه زندگى و اهل بیت (ع) او را به تقلا وا مى داشت.

هر روز صبح همانند دوران سى ساله كارمندى اش در اداره دارایى،از خانه خارج مى شد تا در حرم امام رضا (ع) به آرزویش دست یابد. اهل محل با نگاهى ترحم آمیز با وى احوالپرسى مى كردند، به اوقوت قلب مى دادند. مى دانست چهره هاى مهربان همسایگان، در پشت سرش حالت ترحم مى گیرد و با زمزمه هاى دردناك دلسوزانه همراه مى شود.آن روز برف ملایمى مشهد را سپید پوش كرده بود؛ باد سوزناكى ازطرف غرب مى وزید و با سرعت از روى شهر مى گذشت. آسمان تاریك وكدر مى نمود. بارش برف با طراوت و سبكبالى ادامه داشت و بادبا زوزه وحشتناكى آن را بدین سو و آن سو مى پراند. چراغهاى خیابانها روشن بود؛ ماشین ها به آرامى و با دود و بخار برفهاى سپید را زیر پا له مى كردند و خطى سیاه و چركین بر جاى مى گذاشتند. رد ویلچر بر برفهاى پیاده روى منتهى به حرم هر آشنایى رامتوجه پیر مرد مى كرد كه طبق معمول به حرم مى رفت. شهر خلوت وخاموش مى نمود. پیر مرد تنها به گلدسته هاى براق و زرد حرم، كه استوار در میان باد و كولاك ایستاده بود، نگاه مى كرد. گلدسته ها نیز هر روز صبح به اشتیاق دیدار او تا پس كوچه ها سرك مى كشیدند! وقتى وارد صحن شد. جوانى گندمگون با قامتى بلند وموهاى مجعد، در پشت ویلچرش قرار گرفت و با لبخندى مهر آمیزبالهجه جنوبى گفت، پدر جان! تو این هواى سرد و برفى چرا بیرون اومدى؟ پیرمرد سرش را چرخاند، و لبخندى زد گفت: تو براى چه اومدى پسر جون.

من !؟ ساعت نه باید بروم دانشگاه، سرویس مون جلوى در حرمه،اومدم زیارتى بكنم و برم دانشگاه. پس دانشجو هستى؟ چه رشته اى مى خونى! جوان، كه ویلچر را به جلومى راند، گفت الهیات. راستى نگفتى چرا تو این هوا اومدى بیرون، زائرى نه؟ از لهجه ات معلومه كه اهل شمالى پیرمرد كه به گنبد حرم نگاه مى كرد. آهى كشید و گفت، عشق تعریف نداره، اهل رستمكلاى بهشهرم ولى عمریه مشهد زندگى مى كنم. جوان نفس عمیقى كشید و ساكت ماند. صحن حرم قدرى خلوت تر ازهمیشه بود. برف صحن را در خود پوشانده بود و گنبد و گلدسته هابا رنگهاى دلپذیرشان چون دسته گلى بر فراز همه زیبایى ها جاخوش كرده بودند. وقتى در ورودى حرم رسیدند، پیرمرد صمیمانه جوان را دعا كرد و گفت: خدا برات بسازه، خیر ببینى، دستت دردنكنه، من داخل حرم نمى رم. گوشه اى از كفش كن را نشان داد وگفت جام اونجاست، خدام كمكم مى كن. جوان براى پیرمرد دعا كردو پس از خداحافظى در میان جمعیت ناپدید شد.

پیرمرد در مكان همیشگى اش قرار گرفت. قدرى خود را جابه جا كرد و از لا به لاى زائران به ضریح خیره شد. رنگش تغییر كرد و اشك به آرامى درچشمانش حلقه زد. دست ها را ستون صورتش كرد. لبانش مى لرزید. انگار دهانش را بسته بودند. بغض گلوى نازكش را مى فشرد.لب گشود، سفره دلش را پهن كرد و كلمات را كنار هم چید: آقا... على بن موسى الرضا (ع)... علیلم، الان دو ساله كه میام و دست خالى بر مى گردم شما غیرشیعیان را محروم نمى كنید، ولى من... گریه كلماتش را به هم ریخت. آقا، آقاجون، توجهى به من بفرما. هاى هاى گریه اش زائرانى را كه وارد و یا خارج مى شدند، متوجه او مى كرد. او بى توجه به اطرافش حرف هاى دلش را بریده بریده مى زد: آقاجون... اسمم ابوالفضله... ماه شعبان هم رسیده... آقا، جون خواهرت بى بى معصومه خلاصم كن.

مى بینى آقا با این وضع اومدم تا بگم خسته شدم... آقا جون قهر نمى كنم; ولى دیگه مزاحم نمیشم. مدتى در حال و هواى خود غوطه خورد. بالاخره سفره دلش راجمع كرد و از حرم خارج شد. از بارش برف و وزش باد خبرى نبود. صورت پیرمرد گشاده و باز مى نمود و دلش سبك شده بود. به ویلچرسكندرى زد و به تندى حرم را پشت سر نهاد. در شهر جنب و جوش بیشترى به چشم مى خورد. برفها به سرعت آب مى شد. صداى الله اكبر از گلدسته ها و ماذنه هاى مساجد شهر تا دل افلاك راه مى پیمود. وقتى كه او به خانه رسید. دخترش زهرا نگران و آشفته به كمكش شتافت و با گلویى بغض كرده، گفت: مامان... مامان بابااومده. پیرمرد شاداب و سبكبال حالشان را پرسید. زهرا گفت: بابا چرا تو این هوا رفتى بیرون مى دونى چقدر دلواپس بودم داشتم دق مى كردم. پیرمرد سرفه اى كرد و گفت: نگران نباش باباچیزى ام نمیشه، همسرش به كمك دختر آمد و گفت: قانع شدى؟ آره معصومه خیلى سبك شدم. این بچه داشت دق مى كرد. آخه مرداین بچه، سال آخرشه، باید درس بخونه نباید.... پیرمرد دستكش را از دست بیرون آورد و گفت: دیگه تموم شد. به دخترش گفت: زهرا، بابا جون غصه منو نخور، حالا كمك كنید بیام پایین. شب جمعه بود و برف به شدت مى بارید. پیرمرد در اتاق كوچك خود،كه رو به حرم بود، روى تخت چوبى اش دراز كشیده بود و به آسمان نورانى و گلدسته هاى حرم نگاه مى كرد.

خانه خلوت و ساكت بود و بچه ها علیرغم مخالفت مادر به حرم رفته بودند. همسرش نبات داغ برایش آورد. او به حمت خود را روى تخت جابه جا كرد، به دیوار تكیه داد و گفت: مى دونى معصومه تنهاآرزوم اینه كه این بچه ها سر و سامون بگیرن.زن گفت: شب شب تولد آقا ابوالفضله، ان شاء الله خدا كمك مى كنه. صدایش گرفته بود گویا گلویش بغض كرده بود. از جاى برخاست و به بهانه كارى از اتاق خارج شد تا در گوشه آشپزخانه،جاى همیشگى اش بتواند دلش را سبك كند.

سپیدى به تازگى پاى به عالم گذاشته بود كه بیدار شد. به زحمت خود را جابه جا كرد، عرق سردى روى صورتش نشسته بود. احساس خوشى وجودش را فرا گرفته بود. به فكر خوابش بود و بارها وبارها از اول تا آخر آن را مرور كرد. همسرش متعجبانه پرسید. چیه، چیزیت شده؟نه، پس چرا بیدارى بهتون مى گم سر صبحونه. بعد از صبحانه خواب شب قبل را براى آنها تعریف كرد و همه خوشحال شدند.محمد گفت: خوب بابا جون كى مى ریم قم؟ زنش گفت: كاش على هم اینجا بود، طفلكى اگه بدونه باباش چه خواب دیده از زهدان تااینجا یه سره مى آد. پیرمرد بیشتر از همه احساس غرور و شادى مى كرد. بچه ها اصرار داشتند بدانند كه پدر چه وقتى به قم مى رود;اما او مى گفت: صبر كنید ببینم چیكار باید بكنم. ولى خواهش مى كنم برا كسى تعریف نكنین، محمد تو هم كه رفتى رستمكلا به زنت و فامیل هامون چیزى نگو... .

 پیرمرد تمام آن روز را به دیوار تكیه داد و بى آنكه حرفى بزند از پشت شیشه هاى بخار گرفته، به كوچه نگاه كرد. روزها از پس هم مى گذشت اما از سفر به قم خبرى نبود.نیمه هاى شب شنبه بیست و چهارم دى ماه بود. پیرمرد به دیوار تكیه زده،متفكرانه به نقطه اى خیره شده بود. گویا گذشته ها و آینده رامرور مى كرد. با خود در كلنجار بود كه صداى آرام همسرش او رابخود آورد: آقا، آقا، با توام، كجایى؟ آه معصومه تویى؟ آره انگار اینجا نیستى؟ - هان، نمى دونم اینجوریه؟ راستى بچه ها كجان؟ - خوابیدن؟ - آره خیلى وقته. - كجا بودى؟ لباسها رو شستم، گفتم چاى برات بیارم. - دستت درد نكنه زحمت كشیدى. مى دونى معصومه داشتم به بدبختى هام فكر مى كردم. لااقل تو زندگى ام نتونستم قدر تو یكى رو بدونم. نفس عمیقى كشید و زن اخمى كرد و گفت: من كه ازت بدى ندیدم ما با هم رفیق بودیم. بارها بهت گفتم ابوالفضل. خدایى دلم نمى خواد، با من اینجورى صحبت كنى.

پیرمرد كه چاى را باولع مى نوشید، با دستهاى لرزان، استكان را روى نعلبكى گذاشت وگفت: تو آره، رفیق خوبى برام بودى ولى من مرد خوبى نبودم.بعضى وقتها به خودم میگم كه این درد مرض ها، پاداش بدی هامه.شاید... نمى دونم; اما تو زن خوبى بودى.همسرش با ظرافت موضوع صحبت را عوض كردو گفت: راستى ابوالفضل; این پا اون پا كردن وقم نرفتن واسه پوله.

خوب آره، چه كنم زن؟ حاج حسن هم نیومده، منهم نمى دونم چیكاركنم. تو جیبم یه شاهى هم پر نمى زنه. بعد نفس عمیقى كشید وادامه داد: منم توش موندم. چندرغاز حقوق بازنشستگى كه میره برا وام و قرض و قوله ها، روم نمیشه به محمد بگم از حقوقش بگیره و بده. تازه تا آخر برج چند روزى مونده. نمى دونم، پاك دارم گیج مى شم. همین جا مى گیرم مى خوابم تا بمیرم. اگه حاج حسن آمد كه منو مى بره قم; اگه هم تا عید نیامد مى زارم براسال دیگه.

ان شاء الله درست مى شه الان كه مسافرت سخته، محمد كه آمده بودمى گفت: عمو ماه بعد مى آد. آره مى دونم تا اون موقعش صبرمى كنم. تو خیلى خسته اى برو بخواب. - كارى ندارى ؟ نه; فقط اون قرصهامو با یه لیوان آب برام بیاور. اتاق كه خلوت شد باز به فكر فرو رفت.اما این بار سفر خیالى اش با خوابیدن به پایان رسید. نزدیكیهاى اذان صبح با سر و صورتى عرق كرده از خواب بیدار شد. مى خواست همسرش را صدا بزند، ولى منصرف شد و تا وقت نماز صبح صبر كرد. بعد از نماز وقتى همسرش به اتاق رفت، او را بیدار و آشفته دید. پرسید: چى شده ابوالفضل؟

پیرمرد با گلویى بغض كرده، گفت، معصومه، باز بى بى حضرت معصومه رو تو خواب دیدم. به من امر كرده اگه دوا مى خوام برم قم. امام رضا (ع) به خواهرش حواله كرده. به بى بى گفتم نمى تونم، علیلم، دستم خالیه، فرمود كه باید برم قم. منم دیگه نمى تونم صبر بكنم. زن كه تشویش و شوق شوهرش را دید. با خوشحالى گفت: دیشب كه داشتم مى خوابیدم، متوجه شدم چهارتا جعبه نوشابه داریم، اونارو مى فروشیم. نباید معطل كرد راست مى گى؟!

دستانش را برهم مالید، انگار همه چیز برایش مهیا شده بود. زن گفت: بعد ازصبحانه بچه ها میرم دنبال داداشم مرتضى، تنهایى كه نمى تونى برى ؟نه، مرتضى نه معصومه، اون بیش از یك ماهه كه به دیدن مون نمیاد. ما برایش فراموش شدیم. شاید براش سخته، خواهش نكن. بامحمد میرم یا میگم زنگ بزنه داداشم بیاد.این چه حرفیه مرد. مرتضى كارگره مشكلات داره، این دفعه سرش به كلى مشغول بود، ولى بى خبراز ما نبود. كى اوندفعه پنج هزارتومان داد زهرا بیاره؟! این حرفها رو بذار كنار، مى رم و بهش مى گم. نخواستى مساله اى نیست به خان داداش تو فریمان زنگ مى زنم بیاد. مرد، كه به بخارى نگاه مى كرد، گفت: نمى دانم چى بگم.

آنها دو روز در قم ماندند. هواى شهر سرد بود و پیاده روها پر از برف.سراسر شهر چراغانى شده بود. از دم حرم تا انتهاى خیابان چهارمردان جمعیت موج مى زد. ساعت،9 شب را نشان مى داد. پیرمرد افسرده و غمگین بود و احساس غربت و بدبختى داشت. ازبلندگوى گلدسته هاى حرم صداى مداحى پخش مى شد. مرتضى (برادرخانم او) روى تخت نشسته و سرش را روى زانوهایش نهاده بود،معلوم نبود در چه فكر و خیالى بود. پیرمرد از زاویه تنگ پنجره، به حرم چشم دوخته بود؛ زیر لب چیزهایى مى گفت و به آرامى اشك مى ریخت. لحظاتى گذشت پیرمرد لب گشود و گفت: آقامرتضى! بله مشتى، امشب شب ولادت امام زمانه، فردا هم كه مى خوایم بریم، بیا و محبت بكن و بریم حرم. مرتضى خنده كم جانى كرد و گفت: این چه حرفیه آقاى امیر كوهى، من مخلص جنابعالى ام،اگه گفتم نریم حرم به خاطر این بود كه امشب خیلى شلوغه چوب به زمین نمى آد. نگاه، خیابونها رو نگاه، ماشاء الله؛ مثل بیست وهشتم صفر مشهده. با این حال مى ریم، خدا رو چه دیدى. بعد یاعلى گفت و از جایش بر خاست.

نم نم باران روى صورتها مى نشست اما حضور گسترده مردم، شهر را گرم و صمیمى كرده بود. پیرمردبا سر و صداى ویلچرش، كه هیچ كس توجهى به آن نمى كرد، سر به زیر انداخته بود و همراه مرتضى به طرف حرم مى رفت.به سختى در صحن شمالى مقابل ضریح قرار گرفتند. زائران با دیدن پیرمرد دعایش مى كردند; اما او همچنان سر به زیر انداخته بود. قطره هاى درشت اشك بر چهره اش مى غلتید. گاه سرش رابلند مى كردو از لاى جمعیت به دنبال ضریح مى گشت. مرتضى كنار او به خواندن زیارت نامه مشغول شد.

بالاخره بغضش تركید هاى هاى گریه اش بلند شد. در میان گریه،بریده بریده كلماتى مى گفت: من از مشهد... بى بى خودت... حالاباید اینجورى به مشهد، بى بى جون داداشت... انگار هق هق گریه او پایانى نداشت! دقایق زیادى سپرى شد تا اینكه پیرمرد آرام گرفت.سرش به پهلو افتاد و مرتضى پتو را تا روى سرش كشید تا سرمانخورد و به راحتى بخوابد. بیش از یك ساعت گذشته بود حرم همچنان پر از جمعیت بود. مرتضى كنار ویلچر نشسته بود و خواب به چشمانش فشار مى آورد. پیرمرد ناگهان تكانى خورد و بیدارشد. پتو را از سرش بر داشت به اطرافش نظرى انداخت. مرتضى راكنار ویلچر دید. دست لرزانش را روى شانه هاى خسته او گذارد وبه آرامى از جاى بر خاست، چشمانش برق مى زد. مرتضى نا باورانه خشكش زده بود. زبان در كامش گیر كرده بود.مى خواست چیزى بگوید، اما قادر نبود. پیرمرد كه، از شدت شوق زبانش بند آمده بود، دستانش را بالا برد، به سختى لب گشود وفریاد زد: یا زهرا، یا مهدى، یا امام رضا، یا حضرت معصومه.

جمعیت همه به او نگاه كردند و او همچنان فریاد مى زد. مرتضى،مرتضى، ببین، مى بینى... ما دست خالى بر نمى گردیم. گریه او وضجه زائران در هم آمیخت. بدین سان در شب میلاد امام عصر (عج) سال هفتاد و سه یك باردیگر نقاره ها به صدا در آمد كه ...